سعی کن تا شوی سری بهتر

دختری یا که خواهری بهتر

بهتر از اولی اگر نشدی

باشی از فرد آخری بهتر!

از فهیمه نشد جلو بزنی

لااقل باشی از زری بهتر

رفت و آمد کن آنچنانی که

باشی از نهی منکری بهتر

ادکلن های خارجی، ولِلِش!

توی  تقوی معطری بهتر

آزمون تَهاتَهی! خوش نیست

آزمون سراسری بهتر!

 فلذا سعی کن قبول کنی

روسری را زتوسری بهتر

آنوری ها دچار سردردند

هست احوال  اینوری بهتر

دختر بهتری اگر نشدی

لااقل باش مادری بهتر

الغرض در مقام زن بودن

نیست جایز شبیه من بودن


برچسب‌ها: روز دختر, مقام زن
+ نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 9:42 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

*پیش گویی هایی  اندر باب تزاید انفاس فردای جامعه!!

 

شک ندارم که چند سال دگر

شود اوضاع  خلق، مثل  فنر

چون فنر از دو جنبه رشد کنند

یا به تعبیر جمعی: از دو نظر!

یکی از آن دو جنبه یا دو نظر

هست قطعاً کمر و حول کمر

و یکی دیگرش که معلوم است

جهش بی نظیر و خوش منظر!

خلق از این دو جنبه که گفتم

می کند رشد، رشد ناباور

رشد در حد غیر قابل وصف

و حیاتی و پر زسود و ثمر

رشد بی محتوا نه مثل چنار

بلکه چون سیب و زین قبیل شجر

رشد تاریک و  تار و تیره،  نه خیر!

رشد روشن شبیه قرص قمر

رشد همراه با سپیده دمان

رشد همپای دست های  سحر

رشد زیبا و رشد ارزشمند

رشد صد در صد و بدون اگر!

تو ی هر خانواده خواهی دید

جای یک یا دو فرد، بیست نفر!

و علی رغم اینکه پربارند

نشنوی آخ و اوخ و درد کمر!

و مهم نیست بچه شان باشد

ماده یا غیر ماده، یعنی: نر!

و سر این مقوله دعوا نیست:

به پدر رفته است یا مادر

و نترسند هیچ از اینکه

چرخ روزی شود یهو پنچر!

چونکه دارند حضرت حق را

حداقل در این قلم باور!

***

فلذا  ای جوان امروزی

ای که می ترسی از غذا و قدر!

نکن اینقدر کارهای کثیف

نرو اینقدر با خودت هی ور!

این ور آنور نرو که می افتی

یا از این ور  خلاصه یا آن ور!

چونکه افتی درآمدن سخت است

نکن ای نازنین بنده خطر

داشته باش آنچه کردم عرض

همه را ای رفیق! مدّ نظر!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 22:7 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

 

 رسید ساعت تکرارناپذیر زمان

دقایق ملکوتی و بی نظیر زمان

 

رسید ثانیه های تکلٌم ملکوت

در آسمانی از آرامش و سرور و سکوت

 

رسید لحظه ی درک حقایق بشری

زمان درک عمیق دقایق بشری

 

رسید فصل رهایی و فرصت پرواز

در آسمان نماز و بر آستان نیاز

***

خدا کند که دقایق، سریع، طی نشود

و مثل «آذر» و «اردی بهشت» و «دی» نشود

 

خدا کند دلمان در فضای روحانی

هوای «رُم» نکند، مبتلای «ری» نشود

 

خدا کند لحظات حضورمان با دوست

دوباره صرف هوا و دلی دلی! نشود

***

هلا! مباد، تو را سنگ و گِل دچار کنند

اسیر وسوسه ی دخل شیش و چار کنند

 

هلا! مباد، که غرق نگاه صبح شوی

و محو صورت زیبای ماه صبح شوی

 

به بام اول هفت آسمان درنگ کنی

طمع کنی و به یک لقمه نان درنگ کنی

 

و در غبار هیاهوی خلق گم گردی

به زیر سایه ی یک  کهنه دلق، گم گردی

 

ندانی این حرکت چیست! این مسیر کجاست!

دلت اسیر کجا و تنَ ت اسیر کجاست!

 

ندانی اصلاً از این اتفاق، غایت چیست!

از این زمین و از این آسمان، نهایت چیست!

***

بهانه ای است  همه، تا به قُرب او برسیم

به صبح و روشنی و آب و آبرو برسیم

 

بهانه ای است همه تا اسیر شب نشویم

از آب تیره و تاریک، لب به لب نشویم

 

بهانه ای است که خورشید را نشان بدهند

هلالِ ماهِ شبِ عید را نشان بدهند

 

بهانه ای است که قدری طلایمان بکنند

به درد دوست کمی مبتلایمان بکنند

 

بهانه ای است که در آسمان قدم بزنیم

و اتفاق خوشی در جهان رقم بزنیم

 

بهانه ای است که در کعبه و مدینه ی دل

به یاد حضرت حق، خیمه و عَلَم بزنیم

 

بهانه ای است که تا خوب یادمان بدهند

چگونه رنگ نشاط آفرین به غم بزنیم

 

بهانه ای است که با صبح آشنا گردیم

و بانگ روشنی و عشق، صبحدم بزنیم

 

بهانه ای است که ما نیز همتی بکنیم

به عشق حضرت دادارمان قلم بزنیم

***

خلاصه آنچه مراد است و آنچه مقصود است

دو پله معرفت بندگی معبود است

                                                        

 


برچسب‌ها: معرفت بندگی, رمضان, بهانه
+ نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 18:41 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

یادداشتی برای استاد حسامی محولاتی

                                                                                                «علی اصغر دلیلی صالح»

 

زنده یاد استاد محمدحسن قاضی محولاتی، معروف  به «حسامی محولاتی»  از شاعران و طنزپردازان سرزمین شاعر خیز و ادب پرور خراسان و از جمله شاعرانی است که شالوده ی علمی خود را با حوزه علمیه گره زد و پایه های ادبی خود را با علوم حوزوی محکم ساخت.

استاد حسامی  از بازماندگان مجله ی موفق «توفیق» و از شاعران و طنزپردازان نسل دوم بعد از مشروطه بود که به دوستان طنزنویس مرحومش پیوست.

او هم رفت تا بار دیگر، جامعه ی ادبی کشور، به ویژه فضای طنز معاصر، خلاء های موجود را بهتر حس کند! تا بلکه – اگر شد- چند صباحی دوستان طنزنویس جوان، فعالیت در فضای طنز فاخر را جدی تر بگیرند تا زبان ارزشمند طنز به لودگی و اهانت و هجو، آلوده نشود!

استاد حسامی محولاتی از مشایخ طنزی بود که علی رغم کهولت و کِبَر سن و دست به عصا بودن، به خاطر اینکه پرچم طنز فاخر، افراشته بماند، در بیشتر محافل طنز تهران، حضوری فعال و پر انرژی داشت. چند نوبتی که توفیق دیدار استاد فراهم شده بود، به حال استاد غبطه می خوردم که با چنیین وضعیتی که ایشان داشت، فضاهای ادبی را از دست نمی داد و می آمد و شعر می خواند و می خندید و می خنداند و انرژی می داد؛ و این تلنگری بود برای امثال خودم که گاهی تنبلی و گاهی ادلّه ای واهی! بهانه ای می شد تا در این جلسات و شب های شعر حضور نداشته باشیم و قدر جوانی و این همه انرژی را ندانیم! کم بود شب شعر طنزی که شادروان استاد حسامی محولاتی گرمابخش محفل نباشد و حضوری ارزشمند نداشته باشد؛ بی شک از معدود شاعران و طنزپردازانی بود که با این سن روی سن! می آمد و شعر می خواند و دلی زنده، شاداب و جوان داشت و خود را از این فضاها کنار نمی کشید و اگر جایی دعوت می شد، بی دریغ می پذیرفت و بلند سالی و پیری و عوارض آن را بهانه نمی کرد و دست از طلب نمی داشت تا کام او برآید...  .

شاید یک سال پیش بود که در شب شعر «شکرخند» تهران تا رفت برای شعرخوانی- در ذهنم مرور کردم شاعران و طنزپردازانی را که با اندکی پا به سن گذاشتن و بازنشسته شدن خود را کنار کشیده اند و در چنیین محافلی دیده نمی شوند و- از ته دل به استاد حسامی آفرین گفتم! و واقعاَ حضور در چنین جلساتی برایش سخت بود و خارج از انصاف است اگر اینها را جز عشق به ادبیات و جز عشق به هنر و جز عشق به طنز فاخر بدانیم؛ استاد تا پایان عمر به رسالت شاعری پایبند بود.

نام استاد حسامی محولاتی در فضاهای شعری پایتخت، همیشه ذهن مخاطبان را به خطه ی خراسان معطوف می کرد و بارقه هایی از امید و نشاط  در دل شاعران جوان خراسانی نمایان می ساخت.

 زبان بی عیب و  محتوای سالم و سازنده، از ویژگی های بارز شعر استاد محولاتی بود؛ اشارات و کنایات عمیق طنزآمیز نیز از دیگر ویژگی های شعر استاد بود و در حقیقت نجیبانه طنز می گفت.

استاد حسامی اگرچه در طنز شناخته شده تر است ولی در فضای جدی نیز غزل های عاشقانه ی زیبا و دلنشین و اشعار آیینی قوی و تاثیر گذاری نیز دارد که یکی از اشعار مشهور آیینی او غزلی است که شعر معروف حافظ را تضمین نموده است و بسیار زیبا در رثای شهیدان کربلا سروده است:

شه لب‌تشنگان می‌گفت زیر تیغ قاتل‌ها
«الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها»
به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
سر شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت
«ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها»
بگو آماده شو زینب که بعد از ظهر عاشورا
«جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها»
نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
«نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل‌ها»
چو شب شد غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند
«کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل‌ها»...

و این نشان از توانایی بالای شعری اوست که در فضاهای مختلف و متفاوت، قدرتمند ظاهر شده است.

استاد محمد حسن قاضی محولاتی در هفتم مهرماه 1307 خورشیدی در روستای عبدل آباد محولات تربت حیدریه در خانواده ای روحانی دیده به جهان گشود و در بیست و هشتم خرداد ماه 1393 خورشیدی در تهران چشم از جهان فرو بست. (یادش گرامی و نامش جاودانه باد)

یادداشتم را با شعری از استاد به پایان می برم:

«خدایا جهان پادشاهی تو راست»

زمین و زمان را خدایی تو راست

تویی کافریدی ز یک قطره آب

زن و مردهای فرنگی مآب

خدایا ندارم من از کس گله

که من خود عقب ماندم از قافله

که ماشین عمر من اوراق شد

خدایا دگر طاقتم طاق شد

خدایا ندارم من از تو نهان

که چون گشته اجناس خیلی گران

باین خرج بسیار و این دخل کم

به امر معاشم چو درمانده ام

سپردم به تو خانه خویش را

تو دانی حساب کم و بیش را

حقوقی به من ده که فرجام کار

«تو خوشنود باشی و ما رستگار»

                                                              چاپ شده در روزنامه قدس در پنجم تیر ماه 1393                                       

        ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------           

 

سروده ای از استاد حسامی:

                      

 

رهسپار زادگاه خود شدم

با دلی غرق تمنا ماه پیش

تا شوم در آن سرای خاطرات

بهره ور از دیدن خویشان خویش

من زمان کودکی را با نشاط

در دل این روستا سر کرده ام

درس های مکتب آخوند را

در میان کوچه از بر کرده ام

کرده ام در کوچه اش بازی بسی

با نشاط و شوق بی پایان خویش

یاد یاد آن بازی طفلانه ام

شادمان در جمع همسالان خویش

میوه های دلکش و شاداب آن

کام جانم را معطر کرده است

سیب و انگور و انار و پسته اش

جلوه در چشمم چو گوهر کرده است

در لب آب روان و صاف آن

شسته دست و روی خود امیدوار

بی خبر از ماجرای زندگی

غافل از پست و بلند و روزگار

روستای عبدل آباد عزیز

آنکه در چشمم نگارستان بود

ابتدایش گر بود کاریز و باغ

انتهایش حیف گورستان بود

چون ز گورستان آن کردم گذار

بر بهشتی کرده ام گویی گذر

کز درخت و سنگ و خشت و خاک آن

بود در مغزم هزاران یادگار

خویش را دیگر در آن ماتم سرا

گویی اندر باغ و بستان یافتم

زانکه خود را در کنار آن قبور

در میان آشنایان یافتم

روی خاک و سنگ هر لوحی که بود

خواندم و دیدم که نامش آشناست

آشنای من که از من بی خبر

خفته زیر خاک تیره سال هاست

بوی مرطوب قبور مردگان

زندگی پاشید بر جان و تنم

ناگه از گوری صدایی شد بلند

گفت فرزندم بیا اینجا منم

مادرت هستم که اینجا سال هاست

بر سرراه نوام بر انتظار

تا که برگردی تو از جاهای دور

بگذری باری دگر زاین رهگذار

روی قبر مادرم زانو زدم

اشک حسرت ریختم بر خاک او

تا بشوید عقده دیرینه ام

بوسه ها دادم به خاک پاک او

آمد از گوری صدای دیگری

گفت من هستم برادر، خواهرت

در سر راه توام با اشتیاق

تا ببینم باز بار دیگرت

خواهرت هستم که بهر دیدنت

وقت مردن بود چشمانم به در

تا در آغوشت بگیرم همچو جان

بوسم و بویم تو را باری دگر

بی خود از خود گشتم و بی اختیار

ناله ای از دل کشیدم دردناک

لحظه ای دنیا به چشمم تار شد

خواهرم را هم چو دیدم زیر خاک

دیدم اندر پرده وهم و خیال

مرده ها از قبر سر برداشتند

هر یکی سرگرم کابوس حیات

چشم و دل را شاد و روشن داشتند

باز برگشتم به گورستان سرد

دل تهی از شادی و رنج حیات

خواندم اخلاصی برای مردگان

روی خود کردم به خاک محولات

کای تو حاصلخیز خاک مشکبوی

سرزمین پاک اجدادم تویی

باز هم من رو به سویت آمدم

چون گرامی عبدل آبادم تویی

 


برچسب‌ها: حسامی محولاتی, طنز معاصر
+ نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 12:27 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

"یارب این نوگل خندان که سپردی به منش"

 لطف کن تا که ببندم دو، سه روزی دهنش

 آبرو می برد این نوگل خندان یارب!

  با سخن های رکیک و حرکات خفنش!

 "گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور"

 عده ای چشم به راهند به باز آمدنش

 عاشقی در سر راه طلبش می فرمود:

خوش به حال نفراتی که نمی خواستنش!!

 "در مقامی که به یاد لب او می  نوشند"

 می ندانند که فاسد شده کل لبنش!

 "عرض و مال از در این خانه نشاید اندوخت"

 بد زبانند و بخیل اند همه انجمنش!

 من که با فاصله طالب شده بودم ، اینم

 وای بر حال کسی که شود این تحفه، زنش!!

+ نوشته شده در دوشنبه 2 تیر1393ساعت 12:39 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

" هرآنکو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد"

به غیر از خانه قطعاً چند هکتاری زمین دارد!

...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 19:9 توسط علی اصغر دلیلی صالح |


کاری که کسی نکرد باید بکنی

برخیزی و خاک و گرد باید بکنی!

...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اردیبهشت1393ساعت 2:35 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

" پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت" 

       در زمان پدرم اينهمه ارزاني بود!!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:56 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

در سال نو، احساس ممل را بتكان

افكار بد و زشت و مخل را بتكان

يكبار به جاي فرش ماشيني خويش

همت كن و قاليچه ي دل را بتكان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:52 توسط علی اصغر دلیلی صالح |



گردش روزگار ننشاند

باز، گرد و غبار بر دلمان

حق بدانیم باطل خود را

هی بگردیم دور باطلمان!

 

قصه ی ظلم و قصه ی شب نیست

قصه قدری فراتر از این هاست

قصه ی آب و نان گندم نیست

قصه کلاً رهاتر از اینهاست

 

آنچه حک شد به تارَک تاریخ

ماجرای مقام و مسند نیست

آنچه دارد زمانه در خاطر

حرف سرمایه و درآمد نیست

 

قد عَلَم می کنند باطل ها

قدری از اصل تا که  دور افتیم

باز می تازد اسب اهریمن

اندکی گر که ناصبور افتیم

 

حرف دشمن که بوی نان بدهد

حیله و مکر و حقه و دام است

از دهانی که حرف او دنیاست

مدح عیناً شبیه دشنام است

 

هان! مبادا طمع به هیچ کنیم

آسمان داده و زمین بخریم

غم دنیا خرابمان بکند

دست را داده آستین بخریم!

 

 آنچه از پیرمان رسیده به ما

آسمان و بهار و خورشید است

آنچه در سینه هایمان حک شد

عشق و آزادگی و امیّد است

 

تا به معنای آسمان برسیم

فکرت آفتاب می خواهیم

تا نیافتد عَلَم به پنجه ی غیر

غیرت انقلاب می خواهیم!


برچسب‌ها: انقلاب, غیرت, دشمن, عشق و آزادگی
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 1:49 توسط علی اصغر دلیلی صالح |

مطالب قدیمی‌تر