X
تبلیغات
...تحت این عنوان

...تحت این عنوان

از روی دست حافظ

" پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت" 

       در زمان پدرم اينهمه ارزاني بود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:56  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

سال نو

در سال نو، احساس ممل را بتكان

افكار بد و زشت و مخل را بتكان

يكبار به جاي حرف ماشيني خويش

همت كن و قاليچه ي دل را بتكان

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:52  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

غیرت انقلاب



گردش روزگار ننشاند

باز، گرد و غبار بر دلمان

حق بدانیم باطل خود را

هی بگردیم دور باطلمان!

 

قصه ی ظلم و قصه ی شب نیست

قصه قدری فراتر از این هاست

قصه ی آب و نان گندم نیست

قصه کلاً رهاتر از اینهاست

 

آنچه حک شد به تارَک تاریخ

ماجرای مقام و مسند نیست

آنچه دارد زمانه در خاطر

حرف سرمایه و درآمد نیست

 

قد عَلَم می کنند باطل ها

قدری از اصل تا که  دور افتیم

باز می تازد اسب اهریمن

اندکی گر که ناصبور افتیم

 

حرف دشمن که بوی نان بدهد

حیله و مکر و حقه و دام است

از دهانی که حرف او دنیاست

مدح عیناً شبیه دشنام است

 

هان! مبادا طمع به هیچ کنیم

آسمان داده و زمین بخریم

غم دنیا خرابمان بکند

دست را داده آستین بخریم!

 

 آنچه از پیرمان رسیده به ما

آسمان و بهار و خورشید است

آنچه در سینه هایمان حک شد

عشق و آزادگی و امیّد است

 

تا به معنای آسمان برسیم

فکرت آفتاب می خواهیم

تا نیافتد عَلَم به پنجه ی غیر

غیرت انقلاب می خواهیم!


برچسب‌ها: انقلاب, غیرت, دشمن, عشق و آزادگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 1:49  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

ماه


ماه را بین چه آمده به سرش

آسمان ریخته است دور و برش!


آسمان را ببین چکار شده

ماه در دامنش شکار شده!


الغرض بین این دو درگیری است

شاید این از عوارض پیری است!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 23:52  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

سلام حضرت خورشید!

* تقدیم به سالار شهیدان:



سلام حضرت خورشيد! عاشقانه بگو

دوباره بر سر ني... سِرّ جاودانه بگو


بگو كه آمده ایم و اسیرِ نان شده ايم

و بی خیال اشارات آسمان شده ايم


بگو كه ملعبه ي دست خاك و آب شديم

فريب خورده ي يك سرزمين سراب شديم


بگو كه لايق و شايسته ي طلب نشديم!

هنوز فارغ از اندیشه های  شب نشديم!


هنوز ما سحر و صبح را نمي فهميم

و حُسن زندگي و قُبح را نمي فهميم


هنوز فكر زمين، پاي بندمان كرده است

دچار خاك، شبيه سهندمان كرده است


بگو؛ دوباره بگو باز از علايقمان

بگو عزيز؛ بگو هرچه هست لايقمان...!


***

حسين هستي و يك آسمان سحر داري

طراوت از نفس صبح، بيشتر داري 


به شام تيره ي دنيا مدام مي تابي

ستاره داري و خورشيدسان قمر داري


هزار عرش و هزار آسمان، هزار فلك

هزار آينه در ظهر مختصر داري


چه حكمتي است كه بعد از عبور چندين قرن

هنوز نيز به بالاي نيزه سر داري؟!


به گوش مردم دنيا هنوز مي خواني

هنوز بر لب خود آيه ي شكر داري


بگیر دست مرا، دست خالی آمده ام

از این مقوله یقیناً خودت خبر داری!


مرا کشیده به سوی تو مهربانی تو

به دوستان خود از هر نظر، نظر داری


براي مردم دنيا هنوز مي سوزد

دلت، اگرچه از اين قوم، ديده تر داري


تو اصل هر بركت هستي، عده اي اما

شهيد كرده و گفتند كه ضرر داري!

***

خلاصه؛ قصه ی پر رمز و راز عاشورا

خلاصه گشته به ظهر نماز عاشورا

***

هنوز نغمه ی الله اکبرت جاری ست

زلالی عطش و روح باورت جاری ست


هنوز صحنه ی قدقامت تو پابرجاست

قیامتی ست که در قامت تو پابرجاست!


هنوز می چکد از آسمان طراوت خون

هنوز جامه ی هستی است کاملا گلگون

 ***

معطر است جهان از شمیم و بوی حسین

و رودها همه جاری است سمت و سوی حسین




برچسب‌ها: امام حسین, عاشورا, حضرت خورشید
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1392ساعت 16:30  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

عاشورا، زلال همیشه جاری

عاشورا آیینه ی روشن اندوه و رایت بلند عظمت و ایستادگی ست.

عاشورا اندوهی دارد به وسعت تاریخ و شکوهی دارد به بلندای هستی!

و چه دل های شکسته ای که در آن روز، حقیقت را فریاد می زدند و چه سنگدلانی که فریاد حقیقت را ناشنیده می گرفتند و بر ساحت آفتاب حقیقت، اسب جهالت می راندند.

عاشورا زلال همیشه جاری اشک است؛ حزن تمامت تاریخ است؛ خورشید سیاهپوش عالم است؛ ...

...و حسین تنها کلمه ای است که دنیایی از معانی است!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1392ساعت 18:13  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

پاييز

پاييز و فصل ريزش يكريز برگ است

برگي كه زيرش قهوه اي بالاش زرده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1392ساعت 17:59  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

غدیر

نور آفرید در دل هفت آسمان غدیر

تابید تا نهایت و تا بی کران غدیر

 

می رفت آفتاب که در دام شب اسیر

گردد، که عین آینه شد ناگهان غدیر

 

دست رسول آمد و دست ولی گرفت

تا آورد به سوی زمین آسمان غدیر

 

گل کرده بود خنده ی ابلیسیانِ شوم

خاموش کرد خنده ی ابلیسیان غدیر

 

اینک بهار، جاری از آن دست روشن است

گل ریخته است بی حد از آن کهکشان، غدیر

 

در سایه سار معرفت و شعر و شوکتید

امروز تا که هست شما را نشان، غدیر

 

باید که زیر پرتو این نور پر کشید

وقتی که داده است به بال َت امان غدیر

 

دل تا به کی اسیر هیاهوی خاکدان؟!

بگذار تا طلوع کند یک جهان غدیر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1392ساعت 16:59  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

طلسم شب زندگانی

این روزها برای دلم نان بیاورید

طعم تنور داغ بیابان  بیاورید

 

دیگر سر بهار نمانده است در سرم

سرمای زمهریر زمستان بیاورید

 

تاریک  از غبار غم زندگانی ام

اشکی به رسم بارش باران بیاورید

 

تا بغض سالها نبرد آبروی من

در خلوتم همیشه غزلخوان بیاورید

 

تا بشکند طلسم شب زندگانی ام

مانند نوح توده ی توفان بیاورید

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1392ساعت 20:21  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

گمگشته ی حوالی خویش

 

 

دیگر برای از تو سرودن، ای نازنین! بهانه ندارم

خشکیده برگ فصل بهارم، احساس عاشقانه ندارم

 

در دل هوای شهر نمانده، احساس مِهر و قَهر نمانده

ذوقی برای شعر و ترانه، شوقی برای خانه ندارم

 

چون آهوان خسته و حیران، مقهور کوه و دشت و بیابان

سرشار غصه های غروبم، آغوش و آشیانه ندارم

 

گمگشته در حوالی خویشم، بی تو اسیر این دل ریشم

لبریز آتش است وجودم، اما یکی زبانه ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1392ساعت 16:28  توسط علی اصغر دلیلی صالح  | 

مطالب قدیمی‌تر